باران عشق

نعمت روی زمین قسمت پررویان است / خون دل میخورد آنکس که حیایی دارد

ای کاش با عشق نمی آمدی
تا با دلزدگی بروی
ای کاش
دوستانه می آمدی
تا سلامی بگویی
احوالی بپرسی
درددلی بکنی
چای نعناع بنوشی
سیگاری با دود سبز بکشی
بوسه ای گرم بر گونه ام بزنی
و بروی...

حال که اینچنین سرد می روی
یادت باشد چیزی به جا نگذاری
مبادا برگردی و
اشکهایم را ببینی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٥ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات ()

دست بر شانه ام میزنی تا تنهاییم را بتکانی

به چه می اندیشی ؟؟؟

تکاندن برف از روی شانه ادم برفی؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٩ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات ()

سلام به همه ی دوستان گلم، این شعر های زیبا رو دوست خوبم علی  

برام ایمیل کرد که ازهمین جا ازش تشکر میکنم قلب

 

دوستتون دارمماچماچماچ

 

 

در تاریکی چشمهایت را یافتم

و شبم پر ستاره شد

تو را صدا کردم

در تاریکترین شب ها

دلم صدایت کرد

و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی

با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی

با تنت برای تنم لالا گفتی

چشم‌های تو با من بود

و من چشم‌هایم را بستم

چرا که دست‌های تو اطمینان بخش بود

صدایت می‌زنم گوش بده

قلبم صدایت می‌زند

 شب، گرداگردم حصار کشیده است

و من به تو نگاه می‌کنم

از پنجره‌های دلم

به ستاره‌هایت نگاه می‌کنم

چرا که هر ستاره آفتابی است

من آفتاب را باور دارم

من دریا را باور دارم

و چشم‌های تو سرچشمه ‌دریاهاست

انسان سرچشمه دریاهاست

« احمد شاملو »

 

***************************

 

روی آن شیشه تبدار تو را "ها" کردم

اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم

 

حرف با برف زدم سوز زمستانی را

با بخار نفسم وصل به گرما کردم

 

شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد

شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم

 

عرق سردی به پیشانی آن شیشه نشست

تا به امید ورود تو دهان وا کردم

 

در هوای نفسم گم شده بودی ای عشق

با سرانگشت تو را گشتم و پیدا کردم

 

با سرانگشت کشیدم به دلش عکس تو را

عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم

 

و به عشق تو فرآیند تنفس را هم

جذب اکسیژن چشمان تو مع

باز با بازدمی اسم تو بر شیشه نشست

من دمم را به امید تو مسیحا کردم

 

پنجره دفترم امروز شد و شیشه غزل

و من امروز بر این شیشه تو را "ها" کردم

 

آن قدر آه کشیدم که تو این شعر شدی

جای هر واژه، نفس پشت نفس جا کردم

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۸ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات ()

پنج وارونه چه معنا دارد ؟

خواهر کوچکم از من پرسید

من به او خندیدم

کمی آزرده و حیرت زده گفت

روی دیوار و درختان دیدم

باز هم خندیدم

گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه

پنج وارونه به مینو میداد

آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسید

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم

بعدها وقتی غم

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بی گمان می فهمی

پنج وارونه چه معنا دارد

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۳ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط فریبا نظرات ()

می خواهم بمیرم ،

نه اینکه قلبم از کار بایستد و تنم سرد شود و با خاک یکسان شوم

می خواهم بمیرم ،

نه اینکه هیچ صدایی به گوشم نرسد و هیچ خورشیدی بر من

نتابد و از دیدن ماه وستارگان کور باشم

می خواهم به مرگی کاملأ غیرعادی بمیرم

مرگی شبیه بخار شدن آب

روییدن دانه

غروب خورشید

ابری شدن آسمان

می خواهم نیست شوم تا در دنیایی دیگر ظاهر شوم :

دنیایی که مزه ی آن را کاملأ نچشیدم

دنیایی که در آن همه چیز عادی باشد

جز وحشت از نیستی

جز درماندگی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٦ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات ()

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           دیدی گفت عاشقه عاشق

 نبودش 

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه

فقط  خوابه ، تو که رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره  از درو دیوارش غم

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و  گنجشک  کلاغای

سیاه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی  ،   دیگه  ساعت رو

طاقچه شده کارش فراموشی  ،  شده کارش فراموشی  ،  دیگه  بارون  نمی

باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو که  نیستی  توی  این خونه ،   دیگه  آشفته

بازاریست  ،  تموم  گل ها  خشکیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از

رنگ  و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم که تو می دونی،سرخاک

تو می میرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گیرم

دل از

تو

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٦ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط فریبا نظرات ()

 دنگ... ،دنگ...

ساعت گیج زمان در شب عمر

                   می زند پی درپی زنگ.

زهر این فکر که این دم گذر  است   

                   می شود نقش به دیوار رگ هستی من.

لحظه ام پر شده از لذت

                   یا به زنگار غمی آلوده است.

لیک چون باید این دم گذرد ،

          پس اگر می گریم

                   گریه ام بی ثمر است.

          و اگر می خندم

                   خنده ام بیهوده است.

 

 

دنگ... ،دنگ...

لحظه ها می گذرد.

آنچه بگذشت ،نمی آید باز.

قصه ای هست که هرگز دیگر

                   نتواند شد آغاز.

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

                   بر لب سرد زمان ماسیده است.

تند بر می خیزم

          تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

                                      رنگ لذت دارد،آویزم ،

آنچه می ماند از این جهد به جای:

                   خندۀ لحظه پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پیکر او می ماند:

                   نقش انگشتانم.

 

دنگ...

فرصتی از کف رفت.

قصه ای گشت تمام.

لحظه باید پی لحظه گذرد

                   تا که جان گیرد در فکر دوام ،

این دوامی که درون رگ من ریخته زهر ،

وا رهاینده از اندیشه من رشته حال

وز رهی دور و دراز

          داده پیوندم با فکر زوال.

 

پرده ای می گذرد،

          پرده ای می آید.

می رود نقش پی نقش دگر ،

          رنگ می لغزد بر رنگ.

ساعت گیج زمان در شب عمر

                   می زند پی در پی زنگ:

دنگ...،دنگ...،

          دنگ...          

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٢ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات ()

ما به هم نمیرسیم

تکیه به شونه هام نکن

من از تو افتاده ترم

ما که به هم نمیرسیم

بسه دیگه! بذار برم

کی گفته بود به جرم عشق؟ یه عمری پرپرت کنم

یه گوشه ای کنج قفس

چادر غم سرت کنم

 من نه قلندر میشمو

نه قهرمان قصه ها

 نه برده ی حلقه به گوش

نه مثل اون فرشته ها

من عاشقم

همینو بس! غصه نداره بی کسیم

قشنگیه قسمت ماست! که ما به هم نمیرسیم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٢ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات ()

من می خواهم بدانی ، امروز و هر روز
وقتی می گویم دوستت دارم، این فقط یک کلمه نیست
با یک معنی ساده......
این یک احساس است، در کنار قلب من
یک عاطفه است که وجود دارد به خاطر تو...
به خاطر تو، به خاطر  تو، به خاطرتو
که قلب مرا روشن می کند، کلماتم را، زندگیم را روشن می کند...
دوستت دارم یعنی تو برای من شادی می آوری ،
و به من آرامش می دهی...
دوستت دارم یعنی تو بهترین دوست منی
کسی که می توانم به طرفش بروم؛ کسی که می توانم به او اعتماد کنم...
دوستت دارم یعنی تو شگفت انگیزی
انکار ناپذیرو همینطور عجیب خیلی عجیب عجیب تر از اونی که فکرش را می کنم...
نه عزیز عشق کشک و دوغ نیست
عشق ....
اگر گفتم خداحافظ نه این که رفتنت ساده است نه اینکه ...
فقط بخاطر اینکه خودت خواستی
برایم خیلی سخت است که بگویم خدا حافظ
چون رفتنت,دوریت و.... برایم سخت است
هر چه گفتم جدی می گویی خداحافظ
گفتی مگر من شوخی هم می کنم
باشد من میروم هر چند که خیلی سخت است
امید وارم هیچ وقت نه تو و نه من پشیمان بشویم
میروم شاید ....
گفتی فراموشم کن
گفتم نمی تونم  نمی تونم نمی توانم
گفتم چرا مگه اون تو نبودی که که گفتی برایم خیلی بیش از اونی که فکر می کنی

ارزش داری
گفتی ....
باشد من که می دانم همه این حرفها شوخی بود
اما اصلا از این شوخی خوشم نیومد
می روم .... بازم دارم می نویسم .....
از یک عشق قدیمی
نه هنوزم بوی نو بودن می دهد این عشق....
هنوزم دوستش دارم
به همان اندازه گذشته....
یک حس وجود
یک حس دوست داشتن
یک حس ...
این احساس دارد دیوانه می کند مرا
نه خیلی وقت هست که دیوانه شدم...
خودم خبر ندارم
خدایا این چه حسی است که در قلب من است
خدایا کمکم کن
خدایا دیگر نمی توانم تحمل کنم
خدایا کمک کن مرا
دیگر نمی توانم صبر کنم
دیگر توان نوشتن را هم ندارم
اما تصور می کنم
شاید نمی دانم شاید با نوشتنم
کمی خودم را تسکین دهم
و شاید کمی بیشتر بتوانم
تحمل کنم ای دوری را
خدایا کمک کن مرا
نمی دانم من که دوستت دارم
نه به اون اندازه ای که فکر می کنی
نه ...نه....
نه خیلی بیشتر از اونی که فکرش را می کنی
دوستت دارم
کجایی ای بهترین
می خواهم ببینمت اما....
نمی خواهی
چرا ؟
مگر دوستم نداری

چرا  به من شک می کنی
منکه منم برای تو
لبریزم از عشق تو
سرشارم از هوای تو
ترک نکن منو نرو
ندیدنت  نبودنت  مرگ منه
نزار عشق من وتو اینجا به اخر برسه
بری و با رفتنت مرگ منم سر برسه
نوازشم کن مرا
ببین که عشق می ریزه از صدام
اگر چه ازچشم تو من ...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٠ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات ()

یه کاری کردی با قلبم که بدونت حتی مردن

 


سخته حتی بی تو موندن لذت از زندگی بردن

 


یه کاری کردی که از یاد نمیری حتی یه لحظه

 


کرده عشقت کرده پیرم اما باورکن می ارزه

 


دیدن تو گرچه از دور واسه من یه جور امیده

 


یه چیزی مثل یه جادو که بهم بها نمی ده

 


این مهمه که می دونم واسه من چقدر عزیزی

 


من که جام عشق دادم چه بنوشی چه بریزی

 


یه کاری کردی با قلبم که بدونت حتی مردن

 


سخته حتی بی تو خوبم لذت از زندگی بردن

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط فریبا نظرات ()

دلم مثل دلت خونه شقایق

چشام دریای بارونه شقایق

مثل مردن میمونه دل بریدن

ولی دل بستن آسونه شقایق

شقایق درد من یکی دو تا نیست

آخه درد من از بیگانه ها نیست

کسی خشکیده خون من رو دستاش

که حتی یک نفس از من جدا نیست

شقایق وای شقایق

گل همیشه عاشق

شقایق اینجا من خیلی غریبم

آخه اینجا کسی عاشق نمیشه

عذای عشق٬غصه اش٬جنس کوه

دل ویرون من از جنس شیشه

شقایق آخرین عاشق تو بودی

تو مردی و پس از تو عاشقی مرد

تو رو آخر سراب و عشق و حسرت

ته گلخونه های بی کسی برد

شقایق وای شقایق

گل همیشه عاشق

دویدیم٬دویدیم و دویدیم

به شبهای پر از قصه رسیدیم

گره زد سرنوشتامونو٬دوید

ولی ما عاقبت از هم بریدیم

شقایق جای تو دشت خدا بود

نه تو گلدون٬نه توی قصه ها بود

حالا از تو فقط این مونده باقی

که سالار تموم عاشقایی

شقایق وای شقا یق

گل همیشه عاشق

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط فریبا نظرات ()

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط فریبا نظرات ()

اون که رفته دیگه برگشتی نداره
عمر تو می گذره اما
واسه اون ارزش نداره
اون تو فکرت نمی مونه
دیگه از تو نمی خونه
عشقتو می بره از یاد
اگه حتی تو پری شی
اون دیگه تو رو نمی خواد
اون که رفته دیگه
برگشتی نداره جای تو تو آسمونش
یه دونه ستاره داره
تو چرا به پاش می سوزی
چشم به راه اون می دوزی
اون که رفته از تو حتی
یه نشونی هم نبرده
گل لبخند تو چیده
سهم شادیاتو برده
اون که رفته دیگه برگشتی نداره
واسه عشق نا تمومت دیگه پایانی نداره
اسم تو برای لب هاش دیگه معنایی نداره
اون که رفته دیگه برگشتی نداره
عمر تو می گذره اما واسه اون ارزش نداره

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات ()

صدایت می کنم امشب مرا از عمق دل بنگر

جوابم ده تو نجوا کن شود حالم از این بهتر

صدایت می کنم بشنو که من بی تو نمی مانم

بیا یارم تو خورشیدی که بی تو رنگ شب خوانم

صدایت می کنم بر گرد که تنها تو شدی یارم

بیا ای عشق نا فرجام به تو مدیون بد هکارم

صدایت می کنم شاید شوی یک لحظه مهمانم

در آن لحظه تو را گویم چه اندازه پریشانم

صدایت می کنم اما چرا چیزی نمی گویی

از این قلب پر از حسرت چرا مهرم نمی جویی

صدایت می کنم باز آ برس امشب به داد من

تمام خواستنی ها را تو از بر کن به یاد من

صدایت می کنم از دل تو هم امشب صدایم کن

تو مغروری غرورت را فقط امشب فدایم کن

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات ()

بوسه یعنی وصل شیرین دو لب

بوسه یعنی خلسه در اعماق شب

بوسه یعنی مستی از مشروب عشق

بوسه یعنی آتش و گرمای تب 

 

بوسه یعنی لذت از دلدادگی

لذت از شب، لذت از دیوانگی

بوسه یعنی حس طعم خوب عشق

طعم شیرینی به رنگ سادگی

 

 

بوسه آغازی برای ما شدن

لحظه ای با دلبری تنها شدن

بوسه سر فصل کتاب عاشقی

بوسه رمز وارد دلها شدن

 بوسه آتش می زند بر جسم و جان

بوسه یعنی عشق من، با من بمان

شرم در دلدادگی بی معنی است

بوسه بر می دارد این شرم از میان

 

طعم شیرین عسل از بوسه است

پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است

بهترین هدیه پس از یک انتظار

بشنوید از من فقط یک بوسه است 

بوسه را تکرار می باید نمود

بوسه یعنی عشق و آواز و سرود

بوسه یعنی وصل جانها از دو لب

بوسه یعنی پر زدن، یعنی صعود

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات ()

من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد

 

و از من برای تو مهربان تر....

 

من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور؟

 

در خشم؟ در مهربانی؟ در دلتنگی؟ در خستگی؟

 

در هزار همهمه دنیا؟ یکه و تنها بشناسد...

 

من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم

 

و تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند

 

و ترنم دلپذیر هر آهنگ؟ هر نجوای کوچک؟

 

برایش یک خاطره باشد.

 

او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دل تو

 

آفتابی است؟ یا آن دلی که من برایش می میرم

 

سرد و بارانی است...

 

ای بهانه زنده بودنم... من تو را به کسی هدیه می دهم که

 

قلبش بعد از هزار بار دیدن تو؟ باز هم به دیوانگی و بی پروایی

 

اولین نگاه من بتپد...

 

همان طور عاشق؟ همان طور مبهوت و مبهم....

 

تو را با دنیایی از حسرت به او خواهم بخشید...

 

ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟

 

آیا او بیشتر از من برای تو گریسته است؟؟؟ نه... هرگز...

 

ولی... تو در عین ناباوری... او را برگزیدی...

 

می دانم... من دیر رسیدم... خیلی دیر... خیلی...

 

یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم:

 

که هر روز دلم برایت تنگ می شود...

 

روزهایی که تو را نمی بینم به آرزوهای خفته ام

 

می اندیشم...

 

به فاصله بین من و تو...

 

هر روز به خود می گویم: کاش شیشه عمر غرورم

 

را شکسته بودم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات ()

 

اشتباه اول من و تو یک نگاه بود

عشق ما از اولین نگاه اشتباه بود

 

گر چه باورت نمی شود ولی حقیقتی است

اینکه کلبه ی من از غم تو روبراه بود

 

می دویدم و میان کوچه جار می زدم

های های گریه بود و اشک و درد و آه بود

 

گاه گریه می شدیم  گاه خنده مثل شوق

این هم از تب همان نگاه گاه گاه بود

 

جنگ بر سر من و خدا و عشق بود سیب

سیب بی گمان در آن میانه بی گناه بود

 

هر کجای شب که مثل سایه پرسه می زدیم

ردی از عبورسرد آفتاب و ماه بود

 

آفتاب من تویی و ماه من بگو چرا

با حضور آفتاب روز من سیاه بود

 

اهل شکوه نیستم وگرنه آنهمه غروب

بر غریبی من و تو بهترین گواه بود

 

زیر چتر سایه ی تو خیس گریه می شوم

مثل آن زمان که دل هنوز سربراه بود

 

هرچه می دوم به انتهای خود نمی رسم

مانده ام کجا ، کجای کار اشتباه بود

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات ()


Design By : Pichak

كد ماوس